قاضى ابرقوه

599

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

السّلام ، اين سخن بگفت و زينهار زينب درست بداشت و أمان أبو العاص نافذ شد ، و أبو العاص ظاهر شد ، بعد از ان سيّد ، عليه السّلام ، زينب را * گفت : تيمار أبو العاص بدار و إكرام وى مىكن ، ليكن نزديك وى مشو كه اين ساعت تو بر وى حرام شده‌اى ، و كس فرستاد بنزديك آن لشكر كه مال أبو العاص ستده بودند و گفت : شما مىدانيد كه أبو العاص با ما [ 1 ] چه نزديك است و مالها كه با وى بود شما ستده [ 2 ] ، اگر مال وى باز وى دهيد كرامتى باشد ، و اگر ندهيد مال مال شما است . ايشان گفتند : مال و جان ما فداى پيغمبر خداى باد ، پس مالهاى وى جمله برگرفتند و به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، آوردند و در حضرت پيغمبر ، عليه السّلام ، بنهادند ، سيّد ، عليه السّلام ، مال باز أبو العاص داد ، أبو العاص آن مال برگرفت و باز مكّه رفت ، و چون به مكّه رفت ، هر مالى كه پيش وى بود از ان مردم ، اگر به أمانت بود و اگر بتجارت جمله باز صاحب مال داد ، و چون از ان فارغ شد ، روزى قريش را گرد كرد و گفت : هيچ از شما بر من حقّى هست ؟ گفتند : نه ، جزاك اللّه عنّا خيرا ، كه آن أمانت كه تو بجاى آوردى هيچ كس بجاى نياورد ، آنگه گفت : اى قريش ، بدانيد كه من به محمّد ايمان آوردم و بدين إسلام در رفتم ، أشهد أن لا إله إلّا اللّه ، و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه ، و چون مسلمان شد ، گفت : اى قريش ، من مىخواستم كه در مدينه مسلمان شوم در حضرت پيغمبر ، عليه السّلام ، لكن از بهر آن مسلمان نشدم آن جايگاه كه اگر من مسلمان شدمى ، شما را ظنّ افتادى كه من طمع در مال شما كرده‌ام و هرگز با شما نخواهم دادن ، اكنون چون آمدم و مال شما باز رسانيدم و امانت خود باز گزاردم [ 3 ] و ذمّت من مبرّا شد ، ايمان آوردم . اين بگفت و برخاست و به مدينه آمد به خدمت سيّد ،

--> [ ( 1 - ) ] روا : بما . [ ( 2 - ) ] روا و ط و پا : بستده‌ايد . [ ( 3 - ) ] ط و پا : باز كردم .